تبليغاتX
کاپیلونی

کاپیلونی

مرثیه ای برای روانهای ما

وقتی اولین بار با کلمه آنتی کرایس برخورد کردم زمان انتخابات اخیر آمریکا بود که عده ای ارتدوکس مذهبی اوباما را یک آنتی کرایس یا ضد مسیح خوانده بودند . وقتی معنیش را جستجو کردم یک نکته فوق العاده دیدم اینکه در مذهب مسیحیت هر کس که بخواهد در رفتار یا الگو سازی شبیه مسیح باشد دشمن او محسوب می شود و دجال است...در واقع تنها یک نفر قادر بوده برای بشر خیر و صلاح بیاورد که آن هم مسیح بوده و هر کس دیگری بخواهد اقدام به این کار کند یعنی خواسته جانشین مسیح شود و مرتد شناخته می شود...و از این جهت بخشهایی از کلیسا حتی اوباما را یک دجال می داند. حالا آخرین فیلم لارنس فون تریر همین نام را دارد . ضد مسیح...اما ما در فیلم هیچ جلوه ای از سیاست . مذهب نمی بینیم جز چهره ویلیام دفو که قبلا نقش مسیح را در آخرین وسوسه مسیح بازی کرده است.اما این شیطنت کارگردان است که گویا عمدا دوباره این بازیگر را در نقشی مشابه قرار داده است. فیلم با تیتراژی بسیار زیبا آغاز می شود و در طول فیلم از تصاویری بسیار خلاقانه و شاعرانه کمک می گیرد که تو مدام به یاد فضا سازی ها و نوع نگاه تارکوفسکی فقید می افتی و شگفت اینست که فون تریر این اثر را به این شاعر بزرگ سینما تقدیم کرده است. قصه فیلم ساده است . زن و مردی پسرک خردسالشان را از دست می دهند.زن به بیماری تنفسی دچار است و مرد اورا به جنگل می برد جایی که زن از آن هراس دارد اما مرد معتقد است ریشه بیماری زن در ترسهای اوست و باید با آن روبرو شود...از همین جا هبوط آغاز می شود و ناگهان در ابتدای آفرینش قرار می گیریم. این دو گویی آدم و حوایی هستند که از پس هزاران سال تاریخ دوباره در باغ بهشت قرار گرفته اند.اما اینبار تفاوت اساسی بین آن اسطوره و این اتفاق وجود دارد ..هزاران سال تاریخ بر زن و هویت اجتماعی ، مذهبی ، و روانی او گذشته است...بر مرد نیز همین طور.زن آغاز به تطهیر خویش می کند . این تطهیر اما بسیار خونبار است و مرد ناخود آگاه به پیشواز حادثه می رود.تمام آن چیزهایی که در باره روان زن در روانشناسی معاصر بر آن تاکید شده در این فیلم به ترتیب اتفاق می افتد و زن سیری رو به عقب در روان زنانه خویش می کند و در این میان تصاویر زیبای کارگردان از پیکرهای برهنه در جنگل به ما یاد آوری می کند که این حادثه هر روز بر زنان بسیاری می رود. چیزی که در روان انسان به پرسونا یا شخصیت ثانویه معروف است در زن این داستان شروع به خروج می کند.روان مردانه درون او مدام با زنانگیش در نبرد است و آن که پیروز می شود روان مردانه است. او در نهایت خود را اخته می کند و یکسره به هر دو هویتش نه می گوید.او اینک به جایگاهی دست یافته که فقط از آن مسیح است...نه زن است و نه مرد .شکنجه دیده و شکنجه داده است.شیطان را لمس کرده پرستیده و بیرونش انداخته است. و سه دعا گو آمده اند تا تطهیرش کنند . او خود را از روان مردانه اش جدا می کند ( میبینیم که شاهد لحظه افتادن پسرکش بوده اما کاری نکرده است...می بینیم که سعی در تغییر فرم استخوانهای پای کودک داشته..و می بینیم که در انباری کلبه شان بر رنجی که زنان از روان مردانه شان در طول تاریخ برده اند یک گزارش مفصل تحقیقاتی دارد.) این همه از آن جهت است که نویسنده فیلمنامه خواسته اثری در ستایش این روان زنانه زجر دیده بسازد ...روان زنانه ای که پیوسته در تمام زنان از نداشتن بسیاری توانایی ها در رنج بده و هست.زن پیوسته در جستجوی کامل کردن بخشهای ناکامل فیزیکی و روانی خویش است..در اندیشه فروید حتی به دنیا آوردن کودک پسر انتقامی است که زن از مرد خویش می گیرد زیرا فرزند از زن متولد می شود و گویی هدیه ای از روان مردانه خود زن است در برابر مردی که در بیرون نقش پدر را بازی میکند...از این روست علاقه دیوانه وار مادران به پسران و بالعکس . زن قصه فون تریر در برابر این تقدیر ابدی عصیان کرده است. این زن در برابر تکمیل جنسی خود توسط موجود دیگر نیز عصیان می کند و مرد را به صلابه می کشد. زن در برابر هویت تاریخی خود نیز عصیان می کند و شیطان درونش را اجازه بروز می دهد. در فیلم ،مرد درباره فجایعی که در تاریخ بر سر زنان آورده اند زیرا معتقد بودند شیطان در آنها لانه کرده ،اشاره می کند و زن آن قربانیان را خواهران می نامد. او به یکسانی خویش با طبیعت آگاه شده و تنها طبیعت را در قدرت آفرینش و زایش و استقامت هم پای خود می داند. او به بهشت خویش باز گشته است .همسر و مرد واقعی اینک طبیعت است و او درخت شاه بلوطی است که که صد ها سال در آغوش طبیعت رشد می کند و چه زیباست تصویری که مرد داستان را در باران این بلوطها تنها می بینیم. در انتهای فیلم دیگر عشقی بین زن و مرد نیست.آنها به تمامی نفرتند. شده اند نماد و و رسول دو اندیشه که حیاتشان به آن بستگی دارد. زن کامل شده و خالی شده از همه بحرانهای زنانگی دیگر نیازی به مرد ندارد و مرد در رویارویی با روان حقیقی زنانه از وحشت مرگ پر شده و چاره ای جز نابودی این انسان کامل ندارد.او زن را می کشد و سه دعاگو از راه می رسند که سمبلی از سه دعاگویی اند که هنگام تولد عیسی مسیح بر گهواره او حاضر شدند و برگزیدگی او را شهادت دادند.اینک این سه دعاگو که سه حیوان اسطوره ای طبیعت یعنی کلاغ روباه و آهو هستند بر سر جسد زن حاضر شده اند تا ضد مسیح بودن او را شهادت دهند....بعد از مرگ تارکوفسکی که شاعر این لحظه های انسان و طبیعت بود تا به امروز در کمتر اثری این میزان از تعلق خاطر هنرمندی را به فلسفه حیات انسانی مشاهده می توان کرد. اثری که تو را با عمیقترین بحرانهای انسانیت رو برو می کند و وظیفه انسان در برابر ناتواناییهایش را به چالش می کشد. فیلمی که ما را نه به شورش و عصیان بلکه به آگاهی و اندوه فرا می خواند و در زیبا ترین فرازش وقتی که مرد زخمی اما سرخوش و تنها در بهشت مثالی خویش می گردد و تمشک می چیند ،شاهد حضور جمعیتی از زنانی است که او را پشت سر می گذارند و به اعماق جنگل می روند.پس قصه هر گز تمام نخواهد شد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:2  توسط سارا نامجو  | 

زرافه در گلو

وقتی کتاب دشت قرمز قرمز را باز کردم٬ از هشدار نویسنده که هوشیار است به قدر لازم ٬دریافتم که چیزی اشتباه شده و شده بود....نشر شباویز چیزی نمانده برای ادامه حیات ( منظور حیات فرهنگی است چون حیات مالی که به مدد بند های کاغذ دولتی فراهم است به حمدالله) آثار صادق هدایت و سارتر را هم برای کودکان چاپ کند...کار آسانی است البته ..یک عدد آدم که نقاشی بلد است با یک عدد اندیشه که خوب است اما کودکانه نیست به اضافه ناشر بی.... می شود کتاب کودک..به همین آسانی

چقدر دوست داشتنی است این زرافه تهمینه حدادی و فضا به طرز غریبی تو را به یاد آثار خوب موسیقی راک دهه هفتاد و هشتاد میلادی می اندازد.استفاده درست از رنگ و توضیح فاصله مکانی و صدا ٬ هندسه غریبی ساخته که قالب زیبایی شده برای مفهوم...گونه ای نگاه ادبی که بسیار شبیه موسیقی است و متفاوت.از این منظر متاسفم برای انتخاب غلط تصویر گری آن..جذابیت  آن هندسه ای که می گویم در متن هست را٬ تصویر گر ندیده و این باعث شده راه غلطی طی شود. اما در آخر یک تصویر واقعی در ذهن خواننده نقش می بندد که تاثیر مستقیم متن است...اینکه احساس می کنی این زرافه را می شناسی و گردنش دارد از گلویت بیرون میزند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 19:10  توسط سارا نامجو  | 

باز هم یک نکته جدید

کتاب "آینده آزادی" نوشته فرید زکریا را می خواندم.همان مفسر هندی سی ان ان که می گویند جای معتبری در رسانه های معتبر دارد. آنقدر شیرین نوشته شده بود(و البته ترجمه خوبی هم دارد) که برای یک کتاب تئوریک زیاد بود.اما تحلیل های بسیار جالبی دارد در باره روزگار سیاسی امروز جهان و اگر چه دموکراسی را راه نجات از بن بستهای سیاسی اقتصادی و اجتماعی می داند و آنرا برای آنها که ندارند تجویز میکند،اما همین دموکراسی را بزرگترین خطر فرا روی دارندگانش تصور می کند و معتقد است باید در برابر زیاده روی دموکراتیک ،ایمن سازی کرد.البته باید خود کتاب را خواند اما یک چیز فرعی به من یاد داده که گفتنش خالی از لطف نیست .اینکه آینده نگری یک راه نجات فردی و اجتماعی است.متاسفانه یکی از عیب های ما ملت اهمیت ندادن به آینده است و این بسیار در تمامی رفتارها و اعتقادات و گفتار ما به چشم می خورد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:40  توسط سارا نامجو  | 

خلاصه چیزهایی که اخیرا خوانده ام

و دیشب دلم باز می خواست صبح

خلاصه چیزهایی که اخیرا خوانده ام

۱- رمان«گور به گور» اثر ویلیام فالکنر ترجمه نجف دریابندری.

پدر بیکار دیلاق و نق نقوی یک خانواده کشاورز آمریکایی اوایل قرن بیست پسران جوان و دختر زیبایش را وادار میکند تا به آخرین وصیت مادرشان عمل کنند و او را در شهر قدیمی اش به خاک بسپرند. اینکه هرکدام چگو نه اند و چه میکنند در این سفر سراسر زجر برای رسیدن به شهر تنها از پس نوشتار بی نظیر فالکنر بر می آید.بی رحمی های مهربانانه و احمقانه پدر در این سفر تو را مدام وادار به بخشش می کند زیرا میپنداری که او سخت در عذاب عمل به وصیت همسر خویش است و تنها در دو صفحه آخر در می یابی که پدر چه هیولای خود مدار و بد صفتی است. آنچه تو در طول کتاب سعی می کنی باور نکنی...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:32  توسط سارا نامجو  | 

آمدم

رفته بودم توی وبلاگها چرخی بزنم که وسوسه کلمه بلاگفا مرا گرفت.بعد ناگهان خود را اینجا یافتم صاحب وبلاگ و بی حوصله. راستش انگار عادت نداریم به این آسانی صاحب چیزی بشویم.اگر پرحرف هم نباشی که اوضاع بدتر میشود.انگار به یک مهمانی رفته ای و هیچکس را درست نمی شناسی.لبخند زورکی و یک دسته گل را حتما باید همراه ببری و از کنار میز خوراکی ها هم تکان نخوری....آنوقت همه می آیند و معاشرت میکنند و دلیلش تو نیستی بلکه خوراکی ها هستند
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 23:27  توسط سارا نامجو  |